آتلیه
رها جونی سلام
خوبی دختر نازنینم.
رها جونی دیروز غروب تورا بردیم آتلیه ازت عکس انداختیم.
انقد ناز شده بودی که نگو ، آدم دوست داشت تو را بخوره
خانوم عکاس کلی ازت خوشش اومده بود.الهی قربون دختر نازم برم که انقدر بانمکه
رهایی دیروز وقتی از آتلیه برگشتیم از شدت خستگی سریع خوابت برد، فکرکنم سه ساعتی خوابیدی.
بعدشم که بیدار شدی تا ساعت 2 بیدار بودی.
رهایی تازه دیشب یه اتفاقی هم افتاد؛
ساعت 1:30 داشتم رو تخت بهت شیر میدادم که بخوابی،بابایی داشت مسواک میزد،خاله مریم هم تو حال بود،برای شاید یکی دودقیقه خوابم برد،یه دفعه با یه صدا از خواب پریدم!
میدونی صدای چی بود؟
تو بودی که از رو تخت افتاده بودی!!!!!!!!!!!!!!!!
رفته بودی لبه تخت که بری پایین افتاده بودی،وقتی دیدمت به صورت طاق باز رو زمین افتاده بودی،تا منو دیدی شروع کردی به گریه

خاله سریع اومد بغلت کرد ، بردت پیش یخچال یه کم آروم شدی.
ببخشید مامانی تقصیر من بود که ازت مراقبت نکردم.
رها جونم خیلی دوست دارم عزیزم.
دوس دارم هیچ وقت گریه تو را نبینم
الهی قربون چشمای قشنگت برم دخمل ناز و کوچولوی من


راستی رها دیشب اومده بودی تو آشپزخونه از تو سیب زمینی پیازها یه سیب زمینی برداشته بودی داشتی گاز میزدی با اون دوتا دندون کوچولوت!!!!
ای شیطون
کلاً علاقه خاصی به آشپزخونه داری،در کابینتهارو هم باز میکنی وسایلشونو برمیداری


آتلیه 
