بشکن بشکن
رها جونم سلام
خوبی عسل مامان؟مامانی قربونت بره الهی
رها جونی پریشب میدونی چیکار کردی؟
ای شیطون بلا!!! 
من تو آشپزخونه داشتم ظرف میشستم ، بابایی هم داشت شام درست میکرد.
جلوی ورودی آشپزخونه دوتا صندلی گذاشته بودیم که تو وارد نشی ، آخه میای اون تو خیلی شیطونی میکنی:
در لباسشویی را باز میکنی ، به گاز دست میزنی ، پیاز سیب زمینی هارو ورمیداری، قابلمه هارو میندازی، در کابینتهارو باز میکنی و...
خلاصه نمیخواستیم بیای اون تو ، واسه خودت پشت صندلی ها وایستاده بودی(البته با کمک صندلی)،مارو نگاه میکردی و به زبون خودت با ما هم صحبت میکردی!!!!!!!!!!!
یه دفعه نمیدونم چی شد شروع کردی به گریه.
بعد بابایی اومد بغلت کرد تا تو گریه نکنی ، پنج دقیقه بعد بابایی میخواست یه کاری انجام بده که مجبور شد تو را بذاره تو حال جلوی تلویزیون،وقتی هم اومد تو آشپزخونه یادش رفت یکی از صندلی هارو بذاره جلوی در! 
هیچی دیگه مامانی یه دفعه ای دیدیم تو با سرعت نور به حالت چهار دست و پا اومدی تو آشپزخونه، رفتی سراغ یکی از کابینتها، تا ما بخوایم به خودمون بجنبیم،یه دفعه دیدیم صدای شکستن اومد 
سه تا از کاسه هامونو شکستی بعدشم در حالی که با یه دستت در کابینتو گرفته بودی وایستاده بودی نگاه میکردی
حالا از شوخی گذشته شانس آوردیم خودت چیزیت نشد رها جون
بعدشم همه با من دعوا کردن که چرا تو مواظب نبودی ، خدای نکرده بچه چیزیش میشد چکار میکردی

دست شما درد نکنه مامانی
!!!!!!!!!!
فدای یه تا موت
اصلاً همش تقصیر من بود


بشکن بشکن 

